چهارراه بعدی   

و تو از مرگ گفتی و من

زندگی را روزی هزار بار می مردم

با قهوه عشق می خوری

نگاهم هم می خورد

بر هم میزنی دستم و دستت را

وموج رادیو را

که هنوز هم در چهارراه بعدی نفرت نوبل میگیرد؟؟؟

دوباره تردید دستهایم...

گلها به دست خو نمی کنند این روزها

                            تو با قهوه لبخند می خوری و

                            من تماشای تو را...

لینک
۱۳۸٦/٢/٢٢ - مستان

   بهار...   

بهار آمدو از سینه ام قرار گذشت

دوباره باختم و نوبت قمار گذشت

نیامدی که ببینی زمان از احساسم

زلال بودم و با اولین قطار گذشت

تمام سال دل آزرده بود و من رنجور

تمام ثانیه ها پشت انتظار گذشت

بهار رفتی و گفتی که باز می آیم

تمام زندگی ام در پی بهار گذشت

لینک
۱۳۸٦/٢/۱٩ - مستان

   بودن   

بودن که می دانم دغدغه می سازد،

اما چرا نمی دانم همه از نبودن می نالند!!!

همه چیز هست که...

سایه چهارباغ

نگهبان بی محل

سنگ فرشها که رد پا می شمردند

نوشته های مچاله زیر پا

((عینک نزنید، اینجا مطالعه ممنوع است))

یادت می آید؟؟

اینهمه راش های تکراری از ...

 صندلی خالی ات

 پیشانی عرق کرده ام و

دستهایم که بازسر شاراز خالی دستهای تو اند

                   اینجا چقدر همه چیز هست هنوز...؟؟!!

لینک
۱۳۸٦/٢/٧ - مستان